سلام من يكي ازدوستاي تنهاجونم اون ديگه نمي تونه بياداينجا من به جاش اومدم يعني ازاين به بعدمديريت اين وبلاگ به دست منه اميدوارم بتونم مثه اون باشم يه سري مشكلات روحي داره فكرميكرداينجاميتونه حرفاي دلش روبزنه امانمي دونم چراپشيمون شده دوست دارم تواولين اپم براتون بگم چرااسم خودش روگذاشته يه تنها
اميدوارم بخونيدنظربدين شايدنظراتون تسلاي خاطرش باشه
تنهاجون دوتابرادرداشت كه خيلي دوسشون داشت ازخودش بزرگتربودن اختلاف سني شونم يكي دوسال بيشترنبودتنهابچه اخربودداداشاش خيلي دوسش داشتن اونم خيلي بهشون وابسته بودتا مرداد86
رفته بودندشمال چندتاخانواده بودن داداشاش جلوچشمش تودرياغرق ميشن هيچ كاري نميتونست بكنه
فقط اروم وبي صدااشك مي ريخت وميگفت خداياچرامن اون شب تسبيح به دست باچشم پرازاشك ويه دلشكسته خواب رفت چشماشوبست چشمايي كه دوست داشتن وقتي بازميشن داداشاش روببينن صبح زودباصداي ناله هاي مادرش ازخواب بيدارميشه مامانش توخواب داشت حرف ميزدخداياالان بچه هاي من كجان خدايانكنه گشنشون باشه خداياهواسرده نكنه سرمابخورن........................
مامانش روازخواب بيداركردطاقت نداشت اونواينطوري ببينه همه خواب بودن بامامانش رفتن توايوون نشستن
مرداهيچكدوم نبودن خونه يه سري رفته بودن كلانتري ببينن خبري شده يانه يه سري هم رفته بودن كنارساحل
كم كم زنا بيدارشدن اروم اروم اشك مي ريخت هنوزم مي گفت اوناپيداميشن زنده پيداميشن اصلااوناغرق نشدن دارن مارواذيت ميكنن يادم باشه وقتي برگشتن به خاطراين كارمسخره اشون باهاشون قهركنم داشت باخودش حرف ميزدكه گوشي يكي ازفاميلاشون زنگ خوردحتمافهميدين چي شده بود
خبرفوت داداش بزرگش روداده بودن لب درياپيداش كرده بودن حدود15 كيلومتردورترازجايي كه تواب رفته بودنيم ساعت بعدخبرفوت داداش كوچيكش روهم دادن اون فقط گريه ميكرداروم وبي صداقراربودبامامانش
وباباش برن پزشك قانوني داداشاش روببينن واسه اخرين بار
وقتي ميرن به خاطربي تابي كه مي كردن اجازه نميدن ببيننشون فقط باباش اوناروميبينه
اشك چشماش خشك شدديگه اشكي نداره كه بيادباورش نمي شدقرارشدبيان تهران
توي راه يه قطره اشك هم نريخت چون به نظرش همه چيزشوخي بودهرلحظه منتظربرسن خونه فكرميكردداداشاش رواونجاميبينه دلش خيلي براشون تنگ شده بوددوروزبودكه نه ديده بودشون نه باهاشون حرف زده بودنزديك خونه كه رسيدن چشماشوبست مي خواست يهويي اوناروببينه وقتي ماشين وايسادچشماشوبازكردچشمش به يه حجله افتادكه عكس داداشاش روروش زده بودن چشماش پراب شد
سرش داشت گيج مي رفت وقتي واردخونه شدهمه بالباس مشكي اومدن جلوتسليت گفتن دلش مي خواست همه روبيرون كنه وارداتاق كه شدهمه گفتن ببريدش پيش مادربزرگش امااون رفت پيش دخترعمه اش شروع كردباهاش دردودل كنه بهش ميگفت اونانمردن مگه نه مي گفت چراهمه مشكي پوشيدن ميگفت توازخدابپرس چرامن..................
اون شبوبا يه دل تنگ ويه چشم پرازاشك خوابيدبه اين اميدكه اوناروفرداصبح ميبينه
فرداوقتي جنازه هارواوردن اصلا باورش نميشد اروم اشك مي ريخت دلش مي خواست دادبزنه اماانگار
صداش درنمي اومد توبهشت زهرا سرش گذاشته بودروجنازشونو ميگفت چرارفتين چرامنوباخودتون نبردين
اخه من تنهايي چيكاركنم مگه قول ندادين همه جاباهم باشيم پس چرا......................................................
وقتي جنازه هاروتوي قبرگذاشتن يه احساس غريب غربت بهش دست داده بوداون لحظه فهميدكه ديگه جزخداهيچكس رونداره اينه كه شديه تنها