تبليغاتX
شاهزاده سرزمين آرزوها

شاهزاده سرزمين آرزوها

عشقولانه

خیلی سخته که بغض داشته باشی

 اما نخواهی کسی بفهمه

 خیلی سخته که عزیز ترین کست

ازت بخواهد فراموشش کنی

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت را بدون حضور خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی ک فکر کنی به خاطرش زنده ای

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره

 خیلی سخته که همه  چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی

 اما اون بگه که دیگه نمی خوامت.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 17:51  توسط سایه خیال  | 

وقتي كه چشات ابره پلكات چه مهي داره

 افتاب به نگاه توكلي بدهي داره

ماه روزاميادمكتب پيش مزه نازت

بارون شده شاگردشب تاسحرسازت

پروانه مياددورت تنهاواسه مردن

 مردن پيش چشم تويعني هميشه بردن

كوه هاتوزمستوناازدوره كه پربرفن

پيش توميان هيچن درحددوتاحرفن

رنگين كمون ساده اس پهلوي توبي رنگه

چشماي توكه باشه جاي اسمون تنگه

بااسم توسيمرغاپرمي كشن وميرن

بابرق نگاه تومي سوزن ومي ميرن

صحراهازيردستت گرمارومي اموزن

زيبااتيشاازروچشماي تومي سوزن

من هرچي بگم ازتوبااون جذبت دوره

راس گفتي چه كاري بودشاعرمگه مجبوره

من متهمم باشه توداوري وقاضي

هم مي توني شاكي شي هم مهربون وراضي

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:38  توسط سایه خیال  | 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعی است

که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشم هاست.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است .

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی  در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:22  توسط سایه خیال  | 

زندگی

زندگی وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که در دل داری شعله گرمی امید تو را خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است .

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد تو نه دیروزی و نه فردایی ظرف امروز پر از بودن توست شاید این خنده که امروز در نیش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است .

زندگی یاد غریبی است که در حافظه خاک به جا می ماند زندگی سر سبز ترین آید در اندیشه برگ زندگی خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود.

زندگی حس شکوفایی یک مزرعه است در بارور بذر زندگی باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ  زندگی ترجمه روشن خاک است در آینه روشن عشق زندگی فهم نفهمیدن هاست .

زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است جهانی با ماست .

آسمان نور خدا عشق سعادت با ماست .

فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم .

زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی است .

من دلم می خواهد قدر این خاطره را در یابم .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:52  توسط سایه خیال  | 

سلام من يكي ازدوستاي تنهاجونم اون ديگه نمي تونه بياداينجا من به جاش اومدم يعني ازاين به بعدمديريت اين وبلاگ به دست منه اميدوارم بتونم مثه اون باشم يه سري مشكلات روحي داره فكرميكرداينجاميتونه حرفاي دلش روبزنه امانمي دونم چراپشيمون شده دوست دارم تواولين اپم براتون بگم چرااسم خودش روگذاشته يه تنها

                         اميدوارم بخونيدنظربدين شايدنظراتون تسلاي خاطرش باشه

تنهاجون دوتابرادرداشت كه خيلي دوسشون داشت ازخودش بزرگتربودن اختلاف سني شونم يكي دوسال بيشترنبودتنهابچه اخربودداداشاش خيلي دوسش داشتن اونم خيلي بهشون وابسته بودتا مرداد86

رفته بودندشمال چندتاخانواده بودن داداشاش جلوچشمش تودرياغرق ميشن هيچ كاري نميتونست بكنه

فقط اروم وبي صدااشك مي ريخت وميگفت خداياچرامن اون شب تسبيح به دست باچشم پرازاشك ويه دلشكسته خواب رفت چشماشوبست چشمايي كه دوست داشتن وقتي بازميشن داداشاش روببينن صبح زودباصداي ناله هاي مادرش ازخواب بيدارميشه مامانش توخواب داشت حرف ميزدخداياالان بچه هاي من كجان خدايانكنه گشنشون باشه خداياهواسرده نكنه سرمابخورن........................

مامانش روازخواب بيداركردطاقت نداشت اونواينطوري ببينه همه خواب بودن بامامانش رفتن توايوون نشستن

مرداهيچكدوم نبودن خونه يه سري رفته بودن كلانتري ببينن خبري شده يانه يه سري هم رفته بودن كنارساحل

كم كم زنا بيدارشدن اروم اروم اشك مي ريخت هنوزم مي گفت اوناپيداميشن زنده پيداميشن اصلااوناغرق نشدن دارن مارواذيت ميكنن يادم باشه وقتي برگشتن به خاطراين كارمسخره اشون باهاشون قهركنم داشت باخودش حرف ميزدكه گوشي يكي ازفاميلاشون زنگ خوردحتمافهميدين چي شده بود

خبرفوت داداش بزرگش روداده بودن لب درياپيداش كرده بودن حدود15 كيلومتردورترازجايي كه تواب رفته بودنيم ساعت بعدخبرفوت داداش كوچيكش روهم دادن اون فقط گريه ميكرداروم وبي صداقراربودبامامانش

وباباش برن پزشك قانوني داداشاش روببينن واسه اخرين بار

وقتي ميرن به خاطربي تابي كه مي كردن اجازه نميدن ببيننشون فقط باباش اوناروميبينه

اشك چشماش خشك شدديگه اشكي نداره كه بيادباورش نمي شدقرارشدبيان تهران

توي راه يه قطره اشك هم نريخت چون به نظرش همه چيزشوخي بودهرلحظه منتظربرسن خونه فكرميكردداداشاش رواونجاميبينه دلش خيلي براشون تنگ شده بوددوروزبودكه نه ديده بودشون نه باهاشون حرف زده بودنزديك خونه كه رسيدن چشماشوبست مي خواست يهويي اوناروببينه وقتي ماشين وايسادچشماشوبازكردچشمش به يه حجله افتادكه عكس داداشاش روروش زده بودن چشماش پراب شد

سرش داشت گيج مي رفت وقتي واردخونه شدهمه بالباس مشكي اومدن جلوتسليت گفتن دلش مي خواست همه روبيرون كنه وارداتاق كه شدهمه گفتن ببريدش پيش مادربزرگش امااون رفت پيش دخترعمه اش شروع كردباهاش دردودل كنه بهش ميگفت اونانمردن مگه نه مي گفت چراهمه مشكي پوشيدن ميگفت توازخدابپرس چرامن..................

اون شبوبا يه دل تنگ ويه چشم پرازاشك خوابيدبه اين اميدكه اوناروفرداصبح ميبينه

فرداوقتي جنازه هارواوردن اصلا باورش نميشد اروم اشك مي ريخت دلش مي خواست دادبزنه اماانگار

صداش درنمي اومد توبهشت زهرا سرش گذاشته بودروجنازشونو ميگفت چرارفتين چرامنوباخودتون نبردين

اخه من تنهايي چيكاركنم مگه قول ندادين همه جاباهم باشيم پس چرا......................................................

وقتي جنازه هاروتوي قبرگذاشتن يه احساس غريب غربت بهش دست داده بوداون لحظه فهميدكه ديگه جزخداهيچكس رونداره اينه كه شديه تنها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:45  توسط سایه خیال  | 

ماهي به اب گفت تواشكاي منونميتوني ببيني چون من توي ابم اب جواب داد

امامن ميتونم اشكاي تورواحساس كنم چون توتوي قلب مني

هيچ وقت ارزونكن تودنياجاي كسي باشي چون اگه ارزوت براورده بشه

جاي خودت توي دنياخيلي خاليه

دخترهامثل سيب هاي روي درخت هستند بهترين هايشان دربالاتريننقطه درخت

قراردارندپسرهانمي خوان به بهترينا برسن چون مي ترسن سقوط كنن وزخمي بشن

بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين كه خوب نيستندامابدست اوردنشون اسونه اكتفامي كنند

سيب هاي بالاي درخت فكرمي كنندمشكل ازانهاست درحالي كه انهافوق العاده اندانهافقط بايدمنتظرامدن

پسري بمانندكه ان قدرشجاع باشدكه بتواندازدرخت بالا بياد

زندگي جدولي است كه هركس به حل ان پي ببردجايزه اش مرگ است

   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:12  توسط سایه خیال  | 

پيرمردتنها وفقير

پيرمردحسي نداشت روي پله اي ازجنس سنگ درازكشيده بودوبه بدبختي خودش فكرميكرد

درهمان حال صداي مردي راشنيدكه به اومي گويد هي باتوام اقابلندشو بلندشوبرواون طرف

اينجاجاي خوابيدن نيست كه

بلندشدورفت اون طرف خيابون چندجوان راديدكه لباس هاي زيبايي بساط كرده اند به يادجواني

خودش افتادجلوتررفت ويكي ازلبلس هاروبرداشت وبه راه خودادامه داد يكي ازان جوانان گفت

اهاي پدرجان لباس وكجامي بري پولش پيرمردمات ومبهوت نگاهش ميكردجوان جلوتررفت

لباس راازلاي انگشتان پيرمردجداكردپيرمردباچشماني اشك الودهمانندكودكي كه ابنباتش راازاو

جداكرده اندمي گريست اماارام وبي صدابه كناربوته هاي بين دوخيابان رفت ونشست وباچشماني

حسرت بارغرق تماشاي لباس هابودكه خوابش بردباطلوع خورشيدچشمانش رابازكرداماناي بلندشدن نداشت

نمي توانست تكان بخورددرفكرفرورفته بودكه باصداي كودكان كه ازكنارش ردمي شدندوهركدام

چيزي مي گفتندازفكربيرون امدامابازهم ناي بلندشدن نداشت يكي مي گفت ميگن معتاده مواد

بهش نرسيده يكي مي گفت نه بابااگه معتادبودكه تاحالادووم نمي اورديكي ديگه ميگفت نه بابام

ميگه دزده اخه ديشب...........

خلاصه هركس چيزي مي گفتسوزش گرماروحس ميكرداماراهي جزتحمل نداشت چندساعتي

به همين منوال گذشت پيرمردتكان نمي خوردگويي به خواب رفته بودنيمه هاي شب ازگرسنگي چشمانش رابازكردچندلحظه اي به همان حال بودسپس بلندشدواطراف خودرانگاه كردساندويچي راديد

كه كناربوته گذاشته بودنديكي ازاهالي محل ان راخريده بود

دوباره به فكرفرورفت باخودمي گفت خدايااين هاچه مي دانندازبخت سياهم بارالهاچه گناهي

مرتكب شده ام كه اين چنين زجري رابايدبكشم خدايامراببخش ازصميم قلب ازتودرخواست عفوميكنم

باصداي قهقهه جواناني كه ازخيابان عبورمي كردندوسكوت شب رامي شكستندبه خودامدساندويچ رابرداشت وشروع به خوردن كرد............................................................................

چشمانش رابست تنهاارزويي كه ازخدابراورده شدنش راطلب ميكردمرگ بودمرگ

صبح روزبعدپيرمردديگرتكان نمي خوردبه اسمان هارفته بودجايي كه ديگرتنهانباشد

ازدحام جمعييت دوروبرش به چشم مي خوردازميان همه انهايك زن ميانسال بودكه خيلي بي تابي ميكردهمراه يك مردگوياهمسروفرزندپيرمردبودند كه اوراتنهاگذاشته بودندبه جرم فقروتنهايي

قدران ايينه بدانيدچوهست             نه ان موقع كه افتادوشكست

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 19:7  توسط سایه خیال  | 

بوي محرم كه ميادخيمه وپرچمش مياد

فرشته ازتواسمون براي ماتمش مياد

مسافرهاي كربلا دارن ميرن به مهموني

دل روبزن به قافله اگه ميخواي جانموني

توي صف زنجيرزنا اقاتماشات ميكنه

اگه يه قطره عاشقي وصل به دريات ميكنه

كنارهرسقاخونه به تشنه هااب بنوشون

بچه هاي كوچولورولباس سقابنوشون

وقتي كه مشكي مي پوشي فاطمه ازراه ميرسه

ميگه فرشته هابيايين داره ميره حسينيه

غذاي نذري روببين چه عطري داره توكوچه

مردم براش ميميرن تاببرن توهرخونه

اقاامام رضادوست داره اون فردي كه

امام حسين بهش بگه شفاعتش بامن بوده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:5  توسط سایه خیال  | 

يادتونه كناردريا    روي ماسه هاي ساحل

گفتيدهرگزنميشيم ما   جداازهم حتي يه لحظه

سه تاقلب عاشقونه   روي ماسه هاكشيديم

گفتيم تارموي هم رو    به همه دنيانمي ديم

شماگفتيدكه بمونيم     پاك وبي رياوساده

دستاي هم روبگيريم    توي پيچ وخم جاده

اماافسوس خواب دريا    قلباروازهم جداكرد

توي چشم به هم زدن بود

اب درياخاطراتم

حالايك دلواسه من موند

كه اونم مونده توماتم

بميرم اون دم اخر....

اي خداخودت نگاه كن   دريابادلم چيكاركرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:28  توسط سایه خیال  | 

يامهدي جان ويرانه نه انست كه جمشيدبناكردويرانه نه انست كه فرهاد فروريخت ويرانه دل ماست كه هرجمعه برايت صدباربناگشت ودگربارفروریخت

 

 براي ظهوراقاامام زمان صلوات

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 18:34  توسط سایه خیال  |